
بعد از خلقت ميمون،خداوند خيلي خنده اش گرفت و چشمهايش را ريز كردو با پشت دست به ميمون گفت:برو.برو
و ميمون داخل جنگلهاي انبوه استوايي شد و از اين درخت به آن درخت پريد؛ و خدا به همه جانوراني كه پيش از اين خلق كرده بود ، نگاه ميكرد . و خدا بفكر فرو رفت و گفت: چرا اينها نمي فهمند ؟ يك جاي كار لنگ است ، يك جاي كار واقعا لنگ است . و بعد در آسمانها فرياد زد : خالق شما كيست ؟
فرشتگان همه ايستادند. ولي جانوران مشغول بودند و ميمون از اين درخت به آن درخت مي پريد .
چند روز بعد خداوند عالم انسان را آفريد و او را در خواب روي خاك گذاشت ؛ و انسان از خواب برخاست . دستهايش را به دو طرف شانه هايش دراز كرد و خميازه بلندي كشيد و به اطرافش نگاه كرد و بعد به آسمان نگريست وبعد به زمين زير پايش نگاه كرد و بعد دستش نگاه كرد و به پاهايش و بعد دستش را به موهايش كشيد و بعد به گوشهايش و بعد دستانش را جلوي چشمانش گذاشت ولي زود برداشت. بعد بلند شد و به كنار دريا رفت، به دريا نگاه كرد و بعد روي ماسه ها در ساحل نشست و با ماسه ها خودش را ساخت. مجسمه خودش را به اندازه كف دستش ساخت و بعد او را برداشت و جلوي چشمانش گرفت وبعد خنديد .
خداوند به اعمال انسان نگاه ميكرد و از اينكه او هم چيزي ساخته بود ناراحت شد؛
و خداوند گفت: كجاي كار لنگ است و بعد فرياد كشيد،فرشتگان ايستادند ، جانوران همينطور به حركات خودشان ادامه دادند و انسان سرش را بالا گرفت و به آسمان نگاه كرد و گفت : (( كي هستي ؟ )) و بعد فرياد كشيد: (( كي هستي ؟ ))
آنگاه خداوند فرمود : خالق تو . من خالق تو هستم وتو مخلوق دست مني.
انسان گفت : چرا مرا خلق كردي ؟ و خداوند فرمود : چون آن ديگران نمي فهمند .
انسان گفت : يعني من مي فهمم ؟ و خداوند فرمود : اميدوارم .
انسان گفت : چه را بايد بفهمم؟ چه چيزي را بايد بفهمم ؟ و خداوند فرمود : مرا ، مرا بايد بفهمي .
انسان گفت : ترا بفهمم كه چه شود ؟ - : تا مرا بشناسي .
و انسان گفت : چطور ؟ - : از خودت . از خودت مرا بفهم .
انسان گفت : چه كار كنم ، من بايد چه كار كنم ؟
خداوند فرمود : تو بايد در مقابل من به زانو در آيي؛ نه به سجده بيفتي و پيشانيت را بر خاك گذاري .
انسان گفت : چرا ؟ و خداوند فرمود : چون تو ضعيفي ، تو به من محتاجي ، من ميتوانم به زوج بدهم وتو تا ابد روي زمين باشي ، ميتوانم به تو توانايي بدهم تا زمين را تسخير كني. ميتوانم به تو دانايي بدهم تا همه جانوران و غير جانوران را بخدمت قرار دهي .
انسان گفت : من بي آنكه به تو كرنش كنم فكر كنم بتوانم تمام اينكار ها كه گفتي بكنم. دستانم را نگاه كن. اين مجسمه را ميگويم ، من ميتوانم خيلي بزرگتر از اين را بسازم. خيلي خيلي بزرگترش را.
و خداوند فرمود : ولي اينكه ساخته اي ترا در مقابل ديگر جانوران ايمن نميكند. تو از آنها ضعيف تري.
-: من ميتوانم با دستانم از چوب آن درختان ( دستش را بطرف جنگل نشانه رفت ) اسلحه بسازم و جانوران ديگر را بزنم و ميتوانم با چوب آنها چيزي بسازم و به دريا شوم. ميتوانم با چوب آن درختان جايگاه امن بسازم تا از گزند جانوران ايمن باشم و بعد سر فرصت آنها را نابود كنم و خودم فرمانرواي اينجا باشم .
و خداوند بفكر فرو رفت ..... وفرمود : اي انسان تو نميتواني زوج بسازي از آن چوبها، و چون تنها ماني بعد از مدتي فنا ميشوي.
و انسان بفكر فرو رفت..... و گفت : راست مي گويي من در مقابل تو كرنش ميكنم و پيشانيم را بخاك ميگذارم و در مقابل تو بمن زوج بده تا من تا ابد ماندگار مانم .
خداوند فرمود : پيشاني بخاك گذار. و انسان گفت : اول تو زوجي بمن بده .
-: باشد . اشكالي ندارد ، اول من به تو زوج ميدهم . بخواب شو .
انسان خوابيد ، صبح روز بعد چشمانش را باز كرد از سمت چپ خود كسي را كنار خود ديد كه خوابيده بود. او را بيدار كرد و شيفته او شد.
آنگاه خداوند فرمود : اي انسان اينهم زوج ، تو مي پسندي ؟ انسان گفت: بله مي پسندم .
و سپس خداوند فرمود: بسيار خوب به عهد خود وفا كن و پيشاني خود بخاك بسپار و مرا كرنش كن.
و سپس انسان گفت : نه نميتوانم چنين كنم. خداوند فرمود : چرا ؟!
انسان گفت: ايتك به من اجازه بده با زوج خود مصاحبت كنم . او را بسيار دوست ميدارم.
خداوند فرمود: اين خلاف عهد ماست .
انسان گفت: من نگفتم خلف عهد ميكنم، بلكه گفتم بگذار با زوج خود خلوت كنم . شايد در آينده آن كنم كه ترا خشنود كند، البته شايد.

