دست افشان و پايكوبان ميروي
موجي از رنگهاي شور و شاد مثل نسيم در پي ات
اسب آذين بسته اي را فاتحت ميراند و
دف بدست بانوي بيكاري ترا مي پايدت امشب
سيزده زن قند ساب و آيينه دار دور تا دورت كوره راه روستا را پشت سر دارند
چهارده مرد ،
چهار سوار و ده پياده ، با تفنگ هايي به روي شانه هاشان
اسب تو شاد است . تو،غنيمت از تقلاي فاتحي سر مست.
ده عجب شاد است.
مردها گويي همه مستند ، پير زنها ياد روزهاي عزيز رفته از دستند،
دختران نوجوان با چشمهاشان حسرت يك سايه محوند.
تو نه شادي ، نه غمگيني
من نشسته روي سنگ ساكت راهم.
ميرسي و ميروي آرام. گوئيا هرگز مرا در قاب چشمانت نمي ديدي.
زني يك مشت شيريني ميان دستهايم كاشت، بخور خوشبختي زوج است.
ني ام را از ميان شال مي گيرم و كنج لب هي دلي دل
هي دلي دل ميكنم آرام.

