تبليغاتX
مهرماه



 

تاریخ

و شاه از فرنگ آمد – کلاه کج فرنگی بر سرش.

در چشم حیرانی –  دو دیده تار میبیند تمام آنچه را دیده ست .

فرنگستان  کجا و  ما کجا          ای داد ...  ای بیداد .

گمانش بود وارث تخت کیان   خود کوروشی باشد  یا که داریوشی

گمانش بود تاج نوشیروان به سر دارد

گمانش بود ......  گمانش بود

 

ابر مرد تمام خط تاریخی بدو گفتش :

تا نباشد ملک را قانون     ملک در ملک آبادی نمی بیند

وگر قانون بپا گردد   ملک را با گدا شاید که یک رتبه ست

شهنشاه کلاه کج  خشمگین شد زین نصیحتهای پیر فرزانه

و فرمود تا به حمامش رگش را ریز ریز ریزند و خونش را حلال

تاج و تخت دارند.

امیر آن مرد فرزانه – وطن خواه – وطن دلدار

بدینسان از میان ملتش  رفت و گرفت آرام.

 

آسیاب بر دور خود چرخید ولی دیری نپائید حرف فرزانه

نه دیگر از گلو بل از گلوگاه تفنگ خلق بیرون شد

و استبداد مرد.

ای خانه ات آباد...

+ نوشته شده در  جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 1:18 قبل از ظهر  توسط ر. رضوان زاده  | 




.