
آقايي كه شما باشيد توي اين دنياي بي در و پيكر و درندشت يه آقاي پدر بود و يه خانم مادر و يه عدد فرزند... آقاي پدر و خانم مادر از قضا دوتا چشم داشتند و دو تا دست . . . البته كه دو تا گوش هم داشتند كه در اكثر اوقات روي هم ميگذاشتند تا چهار تا بشه كه هم بهتر ببينند و هم بهتر بشنوند و البته كه بيشتر به هوش باشند و البته كه از همه فاميل جلو باشند !
از خدا كه پنهون نيست از شما هم پنهون نباشه الحمدالله و خدا رو صد هزار مرتبه شكر زندگيشون رديف بود و چيزي كم و كسر نبود و همينطوري هي هر روز زرت و زرت بهشون خوش ميگذشت .
يه روز نه به گمونم يه شب از شبهاي خدا روبروي سينماي خانگيشون نشسته بودند و تخمه ميشكستند و فيلم ميديدند يكهو آقاي پدر و خانم مادر بخودشون اومدند كه اي واي ! اي داد ! از فاميل و در و همسايه يك جاي كار عقبند. نه به حمد و قوه الهي هم برق داشتند هم لامپ هم بنزين هم كارتش رو. هم سينماي خانگي ! خانم جنيفر لوپز و آقاي آنتونيو باندراس !
ظهر پيتزا و شب حاضري و قدم زدن با كفش آديداس سفيد و شلوار ورزشي تو خيابون و بوستان هاي اطراف خونه و خلاصه كلي زندگي خارجي ! اما يه چيزي كم بود و اونهم اينكه . . .
يك عدد فرزند بايد روزنامه چاپ كنه البته به تعداد فاميل و چند همسايه اين وري و اونطرفي كفايت ميكنه. البته چند خطي هم در مورد آقاي پدر و خانم مادر لوپز خبر هاي داغ و عكس هم چاشنيش كنه .
بله روزنامه چرا چشماتون و گرد ميكنيد ؟ مخلصه آنتونيو و جنيفر رفتند تو كار يك عدد فرزند كه تو بايد روزنامه بنويسي و چاپ كني البته كه با پرينتر خونگي هم قبوله .
يك عدد فرزند كه تازه تو 14-15 سالگي ميخواست با ماشين آقاي پدر بزنه بيرون و چهار تا بوق بزنه و يه ويراژي بده و با دختر موختراي دهك يه سلام و عليكي داشته باشه جا خورد و گفت : آخه بابا روزنامه به چه دردي ميخوره ؟ مامان مارو گير اوردينا ! كه آقاي پدر از كوره در ميره و ميگه آخه پسرك قرطي يه خورده به فكر آينده خودت و من و مادرت باش ، دختر نَسَت خانم داره تو روزنامه نميدونم چي چي مطلب مينويسه هر دفعه هم كه تو مهموني دور هم جمع ميشيم يا ميريم خونشون دخترِ روزنامه رو ميگيره دستش و چند تا خبر داغ و چند تا حادثه و چند روز شمار برامون ميخونه و همه هم دست ميزنن و ننه و باباش هم كلي باد ميكنن . يالا شروع كن از همين امروز شروع كن .
يك عدد فرزند كه كله خربزه ايش داشت سوت ميكشيد جواب داد آخه پدر من از كجا خبر و حادثه بيارم؟
من چه ميدونم چه خبره. كه يكهو خانم مادر پريد وسط و گفت من خبراي روزاي شنبه و دوشنبه و چهارشنبه رو از باشگاه و خبراي يكشنبه و سه شنبه و پنجشنبه رو از خانمهاي تو آرايشگاه ميارم ،جمعه ها هم كه تعطيله خبري نيست. و آقاي پدر ادامه داد تازه ميتوني اون چيزايي رو كه ميبيني و ميشنوي رو هم تو خبرات بنويسي خبرت ! و يقه يك عدد فرزند و گرفت و نشوند پشت رايانه و گفت : تا راه بيفتي اين خبرايي رو كه ميگم و سريع بنويس تا فردا چاپ كن ، يه عكس بزرگ هم از من بزن صفحه اولش تا فردا شب كه نَسَت خانمينا ميان بخوني و حال دخترش و بگيري .
يك عدد فرزند كه چاره اي نميديد شروع كرد به تايپ كردن سخنان آقاي پدر كه...
خانمي كه شما باشيد فردا شد و نست خانم و شوهرِ گرامِ خپل و دختر مانتو سبزِ شال زردشون تشريف آوردند شربتي نوشيدند و چند تا شيرينيِ لادن در دهان گذاشتند و آقاي پدر از يك عدد فرزند خواست تا روزنامه چاپ شده و مطالب به تحرير آمده رو بخونه و خبر اينگونه آغاز شد كه آقاي پدر ديروز بعد از بازديد از خانه سالمندان كهريزك ، چكي به مبلغ فلان قدر را در وجه خانه سالمندان صادر نمودند و ... بعد رسيد به روزشمار كه درسال 999 قبل از ميلاد چنين روزي (( مشملك خان فيروز گشتاسبي )) كه پدرِ پدر بزرگِ پدر برزگِ پدرِ آقاي پدر بودند با قشوني مجهز به هندستون لشكر كشيدند و كوه نور را خرد كردند وپشت اسبان و فيلهاي بيشمار به اينجا آوردن كه بعد از گذشت سالها و بدليل فرسايش و عوامل طبيعي ديگر فقط همين قدرش كه در بانك مركزي موجود است باقي مانده و بعد هم عكسي درشت از خانم مادر در كنفرانس مطبوعاتي كه پشت سرش درشتتر نوشته شده فرزند كمتر ، زندگي بهتر. خلاصه نست خانم و شوهر گرام و البته خپلش كه چشماشون چهار تا شده بود و دختركشون هم تموم ناخنهاشو جويده بود دمشون و رو كولشون گذاشتند و شام نخورده رفتند . آقاي پدر و خانم مادر هم ذوق نمودند و سر خوش و خندان دست در گردن هم به آشپزخانه رفتند . چيه؟ ! خوب رفتند آشپزخانه تا شام بخورند . و البته كه پدر موقع رفتن يك كف دستي هم به پشت يك عدد فرزند زد و گفت كه براي فردا مطالبي رو نوشته و روي ميز رايانه گذاشته تا تايپ بشه.
آقاي من كه شما باشيد هر روز آقاي پدر روزشمار ميداد و خانم مادر هم گزارش اخبار رسيده از باشگاه ايروبيك و آرايشگاه رو براي تحريريه مي آوردندو يك عدد فرزند هم مطالب رو به رشته تحرير در مي آورد و يك پرينت هم ميگرفت و در آرشيو روزنامه ميگذاشت تا در مهمانيِ آخر هفته در حضور همگان بخواند.
مخلص كلام اينكه هفته به هفته هفت روز هفته هي روزنامه چاپ ميكردند و ميدادند دست در و همساده ، اگه همساده اي هم خونه نبود اتفاقي، رهگذري ، بغالي ، بزازي ، دوره گردي ، چيزي پيدا ميكردند و ميدادن دستش كه تا آخرش رو بخونه. يكروز كه آقاي پدر دو نسخه از تيراژ 50 عددي روزنامه تو دستش باد كرده بود موقع برگشتن به خونه همينطوري داد دست يه بابايي كه داشت زير لب با خودش يه چيزايي ميگفت . بعد هم به طرف گفت كار خودمونه . تازه تشريف آوردين؟ با كسي كار دارين؟ كه يكهو جنيفر رو سر كوچه ديد كه با يه آقا پسر غول اندام چهار – پنج شونه سر جاي پارك ماشين كل كل ميكنه ، وارد حاشيه نشيم بهتره ! فقط براتون بگم كه آنتونيو فقط يكدونه زد ... باور ندارين ؟ بقيه رو همون بچه غوله زد ديگه... خلاصه خانمي كه شما باشين درب و داغون اومدن خونه كه ملاحظه كردن يك عدد فرزند پاي رايانه و سر كار روزنامه نگاري تشريف نداره... خانم مادر جيغ كشيد كه ديدي چي شد ؟! فهميدن پسرم نابغه اس دزديدن بردنش ... گفتم بايد مواظب دختر اين نست خانم باشيم ، دفعه آخري ديدي چطوري داشت پسرمو برانداز ميكرد ؟ آخر كار خودشون رو كردن، دزديدن پسرمو... آقاي پدر خونين و داغون دنباله يك دستمال و حوله ميگشت كه يكهو از در و ديوار آقا و خانم بود كه ريختند تو حياط و آمدن تو خونه – البته آقاي آقا و خانم خانم هم نبودن كه – يعني آقا و خانم معمولي نبودن ، يك كمي بزرگتر و يك كمي مودار تر و يك كمي هم نامهربان تر ... آقايي كه شما باشي تو يك چشم به هم زدن تو بازداشتگاه و بعد هم سئوال و جواب كه هدفتون چي بود؟ از كجا خط ميگيرين؟ كي ساپورت ميكرد شما رو ؟ يك عدد فرزند كه تمام موهاش از بالا آويزون شده بود پايين گفت: خط رو كه خودش داره كامپيوتره – هدف مبارزه با نست خانم و اينا بود – ساپورت هم كه مامان و بابا – البته چيز خاصي نبود در حد همين در و همسايه و نشست هاي فاميلي . همين . برم دستشويي؟
خانمي كه شما باشيد – آقايي كه من باشم تا همين امروز روز روزنامه خريدن و روزنامه خوندن هم تو خونه اصغر و صغري ممنون كه صد البته گناه و حرام است چه برسه به چاپ و نشر و پخش و فعاليت !!!
( لازم بذكر است اصغر – مخفف آنتونيو و صغري – منظر روبروي جنيفر جهت جلوگيري از هرگونه نشر و پخش مي باشد )
(( نگارنده نامفقود ))

