انسان و خدا
( قسمت سوم )
يكروز صبح خيلي زود كنار دريا خداوند انسان را مورد خطاب قرار داد : اي انسان از بابت اينهمه نعمت كه به تو عطا كرديم و پهنه زمين را در اختيار تو و فرزندانت قرار داديم و بتو اين قدرت را داديم تا تمامي جانداران را تسخير كني و در انقياد خود در آري كه اگر من بتو نميدادم اين قدرت را هرگز نميديدي امروز را كه در آسايش بسيار فرزندان داري و بسيار دارايي و اسبان زيبا و گوسفندان بيشمار ، فراموش كردي كه تنها بودي ترا زوجه دادم و همين علت ِ پايداري و استمرار تو شد. ترا فرزندان بيشمار دادم كه يار و ياور تو باشند و. . . انسان سخن خداوند را بريد و گفت : آيا باز ميخواهي كه عهد روز اول را بياد من آري . . . خداوند فرمود : نه هرگز . آن عهد را بخودت واگذاردم كه روزي سجده بر خاك سايي و اطاعت من كني.
انسان : پس چه ؟ آيا باز فرمان به ابرها خواهي داد تا كاشانه ام سيل برد و فرزندانم در اضطراب غوطه ور شوند ؟ خداوند فرمود : نه . باران را يكبار آزمايش كرديم . انسان : پس چه؟ ! خداوند فرمود : هيچ ولي به ازاي اينهمه نعمت از تو ميخواهم كه در برابر قدرت من و نعمات من يكي از فرزندانت را بر بلندي آنكوه آورده و براي خشنودي من او را قرباني كني .
انسان يكه خورد و پرسيد : آخر براي چه ؟ ! چرا يكي از فرزندانم را قرباني كنم ؟ !
گفتم كه بدليل نعمات بيشماري كه بتو عطا كرديم . چرا از بوزينه نمي خواهم؟ چرا از ديگر جانداران چنين خواسته اي نداريم ؟ آيا فكر كردي ؟ آيا راضي ميشوي هرچه كه بتو داديم باز ستانيم و ترا همچون روز نخستين قرار دهيم ولي از اين خواسته نيز بگذريم ؟
انسان دست بر پيشاني نهاد و بفكر فرو رفت و هر چه انديشيد راهي نيافت، لاجرم سر به آسمان گرفت و گفت : كدامين فرزندم ؟
خداوند فرمود : كوچكترين پسرت را ، چه نام نهاده بودي ؟
انسان گفت : ديگر تفاوتي ندارد چه نام داشت . قرار ما فردا سحرگاه بر بلنداي كوه ، بر آن تخته سنگ سياه خداوند : قرارمان سحرگاهان فردا .
در تاريك روشن سحرگاهان انسان دست پسر كوچكش را گرفت و بسمت كوه حركت نمود . در راه به پسركش مي نگريست كه باد زلفش را پريشان ميكرد و صورت زيبايش را زيباتر مينمود . حال بر بلنداي كوه ايستاده ، بر فراز تخته سنگ سياه؛ با خنجري پولادين كه در تشعشع تابش كم سوي خورشيد برق ميزد . فرزند خود بر دو زانو نشانده . خداوندا اينك بدليل نعمات تو و استيلاي من بر زمين - من ، انسان ، فرزند نازنينم را در مقابل تو قرباني مينمايم ، باشد كه مايه خشنودي ترا فراهم كنم . آيا بدين عمل راضي و خشنودي؟
خداوند فرمود : آري اي انسان قرباني را از تو ميپذيرم و خشنودم .
انسان زلفهاي پسرش را از صورت فرزند بكناري زد و آنگاه خنجر را بر گلوي نرم و سپيد دردانه اش نهاد و چند بار خنجر را كشيد ، آنگاه رو به آسمان كرد و گفت : خداوندا همانگونه كه ناظري خنجر تيز گلوي پسر مرا نمي برد ، در عجبم كه چه شده ؟ زيرا خود ديشب اين خنجر را بر سنگ خارا مالش دادم تا تيز گردد تا مبادا كُندي آن بر فرزندم سخت آيد ولي همانگونه كه مي بيني خنجر از من و دستان من فرمان نمي برد ! ! خداوند گوسفندي را كه در آن نزديكي بود امر كرد كه نزد انسان آيد ؛ گوسفند تمكين نمود و در مقابل انسان ايستاد . خداوند فرمود : اينك با همين خنجر بر گلوي گوسفند بنه و او را قرباني كن . انسان چنين كرد و در چشم بر هم زد ني گلوي گوسفند بريده شد .
خداوند فرمود : هان اي انسان دليل چيست كه خنجرت گلوي نرم و نازك پسرت نبريد ؟ ولي به ضربتي گردن گوسفندي را زدي ؟
انسان كه خود را كاملا به ناداني زده بود عرض كرد : واقعا خود نيز در حيرتم ، ندانم كه به چه سبب خنجر بر گلوي فرزندم نافرماني كرد ؟ نميدانم .
ولي انسان كاملا دروغ ميگفت . او قصد فريب خداوند را داشت . چون خود نيك ميدانست كه قسمت پشت خنجر را بر گلوي فرزند نهاده بود و بهمين علت نيز خنجر كوچكترين زخمي بر فرزندش ننهاد . ! ! ! ! زان پس انسانها علاقه مند شدند كه گوسفند را براي خوشنودي خداوند قربان كنند .
پايان قسمت سوم انسان و خدا
ادامه دارد...

