فانوسقه
آقاي قاضي آنروز وقتي از سر كار برگشت آثار ناراحتي را من از چهره اش خواندم و با توجه به شناختي كه از او داشتم سعي كردم هيچ حرفي نزنم . يك استكان چاي ريختم و مقابلش گذاشتم .بعد پرسيدم نهار چه ميل دارد؟ ولي او بي توجه به حرفهاي من مث پلنگ زخم خورده بسوي من حمله ور شد و با فانوسقه اي كه از دوران جنگ بديوار اطاقمان آويزان بود بجان من افتاد ؛ اگر مي توانستم كه تن و بدنم را بشما نشان دهم مي ديديد كه چه بروزم آورده . خدا ازش نگذره .
قاضي رو بمرد كرد و پرسيد چرا بي دليل زنتان را كتك زده ايد؟ مرد بر مي خيزد و زن در كنارش مي نشيند. آقاي قاضي خانم من ميداند كه هيچوقت بنده يازده صبح براي نهار و استراحت بمنزل نمي آيم. آنروز بعد از اينكه چند مسافر را سوار و پياده كردم دو جوان دست بلند كردند و من مقابلشان نگهداشتم ، مسيري را گفتند و كرايه خوبي را پيشنهاد دادند من هم بدون معطلي سوارشان كردم . آخه اين ماشين قسطيه ِ اگر اين مسافرها به پستمان نخورد كرايه هاي معمولي جوابگو نيست. آن دو جوان نرسيده به مقصد از من خواستند داخل يك جاده فرعي بپيچم و من هم اطاعت كردم و داخل جاده شدم. هنوز مسافتي را طي نكرده بوديم كه شيء سرد و تيزي را روي گردنم حس كردم و چند دقيقه بعد آنها ماشين و پول هاي داخل داشپورت و ساعت و انگشتر مرا برده بودند حتي به كفش هايم هم رحم نكرده بودند. آقاي قاضي بقيه ماجرا را خانم تعريف كرد من واقعا نميدانستم كه چكار دارم ميكنم فقط فهميدم فانوسقه دوران جبهه را برداشتم و دق دلي خود را سر اين زن بدبخت خالي كردم.
بفرماييد ، بنشينيد .
قاضي رو به منشي ميكند و ميگويد : فانوسقه را از صورتجلسه حذف كن و يك چيز ديگر بنويس!!! مثلا كمر بند .

