تبليغاتX
مهرماه



 

تاریخ

و شاه از فرنگ آمد – کلاه کج فرنگی بر سرش.

در چشم حیرانی –  دو دیده تار میبیند تمام آنچه را دیده ست .

فرنگستان  کجا و  ما کجا          ای داد ...  ای بیداد .

گمانش بود وارث تخت کیان   خود کوروشی باشد  یا که داریوشی

گمانش بود تاج نوشیروان به سر دارد

گمانش بود ......  گمانش بود

 

ابر مرد تمام خط تاریخی بدو گفتش :

تا نباشد ملک را قانون     ملک در ملک آبادی نمی بیند

وگر قانون بپا گردد   ملک را با گدا شاید که یک رتبه ست

شهنشاه کلاه کج  خشمگین شد زین نصیحتهای پیر فرزانه

و فرمود تا به حمامش رگش را ریز ریز ریزند و خونش را حلال

تاج و تخت دارند.

امیر آن مرد فرزانه – وطن خواه – وطن دلدار

بدینسان از میان ملتش  رفت و گرفت آرام.

 

آسیاب بر دور خود چرخید ولی دیری نپائید حرف فرزانه

نه دیگر از گلو بل از گلوگاه تفنگ خلق بیرون شد

و استبداد مرد.

ای خانه ات آباد...

+ نوشته شده در  جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 1:18 قبل از ظهر  توسط ر. رضوان زاده  | 



 

تنها یک جمله خواهم گفت و دیگر هیچ ؛

(( دور ،دور کرکسان است، عقابها عمریست مرده اند ))

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 1:25 بعد از ظهر  توسط ر. رضوان زاده  | 



  روزنامه

 

بنام خدا

آقايي كه شما باشيد توي اين دنياي بي در و پيكر و درندشت  يه آقاي پدر بود و يه خانم مادر و يه عدد فرزند... آقاي پدر و خانم مادر از قضا دوتا چشم داشتند و دو تا دست . . . البته كه دو تا گوش هم داشتند كه در اكثر اوقات روي هم ميگذاشتند تا چهار تا بشه كه هم بهتر ببينند و هم بهتر بشنوند و البته كه بيشتر به هوش باشند و البته كه از همه فاميل جلو باشند !

از خدا كه پنهون نيست از شما هم پنهون نباشه الحمدالله و خدا رو صد هزار مرتبه شكر زندگيشون رديف بود و چيزي كم و كسر نبود و همينطوري هي هر روز  زرت و زرت بهشون خوش ميگذشت .

يه روز  نه به گمونم يه شب از شبهاي خدا روبروي سينماي خانگيشون  نشسته بودند و تخمه ميشكستند و فيلم ميديدند يكهو آقاي پدر و خانم مادر ...


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 11:16 بعد از ظهر  توسط ر. رضوان زاده  | 



انسان و خدا

( قسمت سوم )

يكروز صبح خيلي زود كنار دريا خداوند انسان را مورد خطاب قرار داد : اي انسان از بابت اينهمه نعمت كه به تو عطا كرديم و پهنه زمين را در اختيار تو و فرزندانت قرار داديم و بتو اين قدرت را داديم تا تمامي جانداران را تسخير كني و در انقياد خود در آري كه اگر من بتو نميدادم اين قدرت را هرگز نميديدي امروز را كه در آسايش بسيار فرزندان داري و بسيار دارايي و اسبان زيبا و گوسفندان بيشمار ، فراموش كردي كه تنها بودي ترا زوجه دادم و همين علت ِ پايداري و استمرار تو شد. ترا فرزندان بيشمار دادم كه يار و ياور تو باشند و. . .   انسان سخن خداوند را بريد و گفت : آيا باز ميخواهي كه عهد روز اول را بياد من آري . . . خداوند فرمود : نه هرگز . آن عهد را بخودت واگذاردم كه روزي سجده بر خاك سايي و اطاعت من كني.

انسان : پس چه ؟ آيا باز فرمان به ابرها خواهي داد تا كاشانه ام سيل برد و فرزندانم در اضطراب غوطه ور شوند ؟      خداوند فرمود : نه . باران را يكبار آزمايش كرديم .                       انسان : پس چه؟ !                خداوند فرمود : هيچ ولي به ازاي اينهمه نعمت از تو ميخواهم كه در برابر قدرت من و نعمات من يكي از فرزندانت را بر بلندي آنكوه آورده و براي خشنودي من او را قرباني كني .

انسان يكه خورد و پرسيد : آخر براي چه ؟ ! چرا يكي از فرزندانم را قرباني كنم ؟ !

گفتم كه بدليل نعمات بيشماري كه بتو عطا كرديم . چرا از بوزينه نمي خواهم؟ چرا از ديگر جانداران چنين خواسته اي نداريم ؟ آيا فكر كردي ؟ آيا راضي ميشوي هرچه كه بتو داديم      باز ستانيم و ترا همچون روز نخستين قرار دهيم ولي از اين خواسته نيز بگذريم ؟

انسان دست بر پيشاني نهاد و بفكر فرو رفت و هر چه انديشيد راهي نيافت، لاجرم سر به آسمان گرفت و گفت : كدامين فرزندم ؟

خداوند فرمود : كوچكترين پسرت را ، چه نام نهاده بودي ؟

انسان گفت : ديگر تفاوتي ندارد چه نام داشت . قرار ما فردا سحرگاه بر بلنداي كوه ، بر آن    تخته سنگ سياه خداوند : قرارمان سحرگاهان فردا .

در تاريك روشن سحرگاهان انسان دست پسر كوچكش را گرفت و بسمت كوه حركت نمود .     در راه به پسركش مي نگريست كه باد زلفش را پريشان ميكرد و صورت زيبايش را زيباتر مينمود . حال بر بلنداي كوه ايستاده ، بر فراز تخته سنگ سياه؛ با خنجري پولادين كه در تشعشع تابش كم سوي خورشيد برق ميزد . فرزند خود بر دو زانو نشانده .        خداوندا اينك بدليل نعمات تو و استيلاي من بر زمين - من ، انسان ، فرزند نازنينم را در مقابل تو قرباني مينمايم ، باشد كه مايه خشنودي ترا فراهم كنم . آيا بدين عمل راضي و خشنودي؟

خداوند فرمود : آري اي انسان قرباني را از تو ميپذيرم و خشنودم .

انسان زلفهاي پسرش را از صورت فرزند بكناري زد و آنگاه خنجر را بر گلوي نرم و سپيد     دردانه اش نهاد و چند بار خنجر را كشيد ، آنگاه رو به آسمان كرد و گفت : خداوندا همانگونه كه ناظري خنجر تيز گلوي پسر مرا نمي برد ، در عجبم كه چه شده ؟ زيرا خود ديشب اين خنجر را بر سنگ خارا مالش دادم تا تيز گردد تا مبادا ك‍ُندي آن بر فرزندم سخت آيد ولي همانگونه كه   مي بيني خنجر از من و دستان من فرمان نمي برد ! !      خداوند گوسفندي را كه در آن نزديكي بود امر كرد كه نزد انسان آيد ؛ گوسفند تمكين نمود و در مقابل انسان ايستاد .       خداوند فرمود : اينك با همين خنجر بر گلوي گوسفند بنه و او را قرباني كن .                 انسان چنين كرد و در چشم بر هم زد ني گلوي گوسفند بريده شد .

خداوند فرمود : هان اي انسان دليل چيست كه خنجرت گلوي نرم و نازك پسرت نبريد ؟ ولي به ضربتي گردن گوسفندي را زدي ؟

انسان كه خود را كاملا به ناداني زده بود عرض كرد : واقعا خود نيز در حيرتم ، ندانم كه به چه سبب خنجر بر گلوي فرزندم نافرماني كرد ؟ نميدانم .

ولي انسان كاملا دروغ ميگفت . او قصد فريب خداوند را داشت . چون خود نيك ميدانست كه قسمت پشت خنجر را بر گلوي فرزند نهاده بود و بهمين علت نيز خنجر كوچكترين زخمي بر فرزندش ننهاد . ! ! ! !                                                                                    زان پس انسانها علاقه مند شدند كه گوسفند را براي خوشنودي خداوند قربان كنند .

پايان قسمت سوم انسان و خدا

                                        ادامه دارد...

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 1:30 بعد از ظهر  توسط ر. رضوان زاده  | 



 

 

 

انسان و خدا

( قسمت دوم )

گفتيم كه خداوند به انسان زوج مرحمت فرمود ولي انسان به وعده خود عمل نكرد وكوشيد در گستره زمين سيطره يابد و تمام جانوران ديگر را كه بعضي از آنها چندين برابر انسان جثه داشتند به انقياد خود در آورد و بر جنگلها و دره ها و دريا ها و رودها و دشتها و كوهها و راه ها و شاهراه ها استيلا يابد و اينگونه نيز كرد ولي به وعده خود وفا نكرد و در مقابل هشدارهاي خداوند مقاومت كرد بلكه به هيچ گرفت تا آنكه كاسه صبر خداوند لبريز شد و يكروز صبح زود ابرها را فرمان داد تا بسيج شوند و همه گرد آيند و ابرها نيز چنين كردند . آسمان هنوز كاملا روشن نشده بود كه ابرها به فرمان خداوند شروع به باريدن گرفتند- آنهم چه باراني. انسان و زوجش و اولادش هنوز خواب بودند كه بر اثر آب گرفتگي استراحتگاهشان از خواب پريدند و خود را مقابل دريايي از آب ديدند . انسان از خانه اش بيرون آمد . اثري از خورشيد نبود- همه جا را آب برداشته بودو آسمان تيره و تار بود. ابرهاي سياه بدستور خداوند با توان هر چه بيشتر به مقابله انسان برخاسته بودند. انسان همانطور كه دستش را روي چشمانش گرفته بود و به آسمان نگاه ميكرد چيزي زير لب گفت كه خداوند متوجه نشد. آنگاه همه را بيدار كرد . تمام فرزندانش هراسان برخاستند و خود را مقابل بارش شديد باران ديدندولي با فرياد انسان بخود آمدند : سريع دست بكار شويد- چوب هايي كه قبلا آماده كرده بوديم بياوريد تا كشتي بسازيم كه اگر دير شود هيچ يك از ما زنده نخواهيم ماند. فرزندان چنين كردندو تحت هدايت انسان از تخته هاي قبلا آماده شده كشتي ساختند و همگي سوار شدند. انسان دستور داد : فقط به فكر خود نباشيد داخل اصطبل ها شويد و اسب و گاو وگوسفند و مرغ و خروس و خوك وكبك و قرقاول و بوقلمو نها را نيز سوار كشتي كنيد. آنها هم بايد زنده بمانند و فرزندان چنين كردند و ديري نپاييد كه حاملان كشتي اعم از انسان و زوجش و پسرانش و دخترانش وداماد هايش و عروس هايش وماكيان ودامها يش بسلامت داخل كشتي شدند و كشتي روي آبهاي جاري از بارن بحركت در آمد.                                                                                                               سكان كشتي در دستان انسان به اينسو و آنسو حركت ميكرد و (( ناخدا انسان )) كشتي را به مناطق امن تر حركت ميداد و خداوند از بالاي آسمانها به حركات انسان چشم دوخته بود ، فرشتگان به گرد خداوند حلقه زدند و گفتند : خداوندا يادت هست روز اول خلقت او عرض كرديم كه او نافرمان و ياغي ست اينك تمام گفته هاي ما صدق پيدا كرد ولي شما ما را وادار به اطاعت و كرنش او كرديد.!!! و خداوند هيچ نگفت و فقط چشم به حركات انسان دوخته بود ولبخند معني داري گوشه لبانش نشسته . ! ! !                                                                                                                  روز چهلم خداوندبه ابرها فرمان داد تا پراكنده شوند و ديگر نبارند و ابرها چنين كردند و آسمان از التهاب فرو افتاد و باران تمام شد و خورشيد از پس ابر ها بعد از چهل روز خود را نمايان كرد و انسان با انگشت دست راستش خورشيد را به فرزندانش نشان داد و آنگاه مجسمه كوچك آدمي را كه روز اول خلقت ساخته بود از جيبش بيرون آورد و روي عرشه كشتي نشاند.                                                                                                                                           كشتي بعد ار چهل روز بسيار ملتهب و خطرناك در نزديكي هاي كوههاي آرارات كمي به سمت سبلان پايين تر از

مديترانه و بالاتر از خليج فارس روي خشكي آرام گرفت و بفرمان انسان ، فرزندانش تمام جانوران داخل كشتي را به خشكي آوردند و خود نيز پياده شدند و از چوبها و تخته ها براي خود و زنانشان و حيواناتشان خانه ساختند .

((پايان قسمت دوم))

ادامه دارد . . .

 

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 11:0 بعد از ظهر  توسط ر. رضوان زاده  | 



 

فانوسقه

آقاي قاضي آنروز وقتي از سر كار برگشت آثار ناراحتي را من از چهره اش خواندم و با توجه به شناختي كه از او داشتم سعي كردم هيچ حرفي نزنم . يك استكان چاي ريختم و مقابلش گذاشتم .بعد پرسيدم نهار چه ميل دارد؟ ولي او بي توجه به حرفهاي من مث پلنگ زخم خورده بسوي من حمله ور شد و با فانوسقه اي كه از دوران جنگ بديوار اطاقمان آويزان بود بجان من افتاد ؛ اگر مي توانستم كه تن و بدنم را بشما نشان دهم   مي ديديد كه چه بروزم آورده . خدا ازش نگذره .

قاضي رو  بمرد كرد و پرسيد چرا بي دليل زنتان را  كتك زده ايد؟      مرد بر مي خيزد و زن در كنارش   مي نشيند.  آقاي قاضي خانم من ميداند كه هيچوقت بنده يازده صبح براي نهار و استراحت بمنزل نمي آيم. آنروز بعد از اينكه چند مسافر را سوار و پياده كردم دو جوان دست بلند كردند و من مقابلشان نگهداشتم ، مسيري را گفتند و كرايه خوبي را پيشنهاد دادند من هم بدون معطلي سوارشان كردم . آخه اين ماشين قسطيه ِ اگر اين مسافرها به پستمان نخورد كرايه هاي معمولي جوابگو نيست. آن دو جوان نرسيده به مقصد از من خواستند داخل يك جاده فرعي بپيچم و من هم اطاعت كردم و داخل جاده شدم. هنوز مسافتي را طي نكرده بوديم كه شيء  سرد و تيزي را روي گردنم حس كردم و چند دقيقه بعد آنها ماشين و پول هاي داخل داشپورت و ساعت و انگشتر مرا برده بودند حتي به كفش هايم هم رحم نكرده بودند. آقاي قاضي بقيه ماجرا را خانم تعريف كرد  من واقعا نميدانستم كه چكار دارم ميكنم فقط فهميدم فانوسقه دوران جبهه را برداشتم و دق دلي خود را سر اين زن بدبخت خالي كردم.

بفرماييد ، بنشينيد .

قاضي رو به منشي ميكند و ميگويد : فانوسقه را از صورتجلسه حذف كن و يك چيز ديگر بنويس!!!          مثلا كمر بند .                                                                                                                          

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 5:3 بعد از ظهر  توسط ر. رضوان زاده  | 



وطن از نگاه پدر

 

وطنم؛ ايران را بسيار دوست ميدارم.وطن را ناموس هرايراني ميدانم. ايران را بالاتر از زن و فرزند و پدر و مادر و ارزشمند تر از تمام ثروت روي زمين مي شمارم. وطن براي من عبارت است از هويت ، فرهنگ ، تاريخ ،اجداد و تمام دلبستگي هاي عمر.  تاريخ وطنم را بسيار دوست ميدارم و با ورق زدن اوراق تاريخ با هر پيروزيش شادم و در شكستش غمگين و متالم . (( اين سخنان پدر است در مورد وطن- ايران و هم او ست كه مرا آموخت كه به اين سرزمين بيشتر احترام بگذارم و در مورد مردان و زنان دلير و فداكارش بينديشم و نام آنها را فرامش نكنم)) .

دوستان عزيز تر از جان يادتان هست نام ستارگاني كه  در گذشته ياد كرده بوديم . نام ستارگان بيتاي ديگري را با هم بياد آوريم كه ايران از آنهاست و اينان از ايران

11- سپهبد مهران : كراكوس فرمانده و كنسول متكبر روم را آنچنان شكست كه سالها مادران ايراني به بچه هايشان از سپهبد مهران داستانها مي گفتند.

12- سپهبد هرمزان : رهبر زير زميني جنگجويان اسير در مدينه و صادر كننده فرمان ترور عُمّر فاتح ملعون ايران.

                     (( اين نتيجه تجاوز به ايران زمين است ))


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 0:28 قبل از ظهر  توسط ر. رضوان زاده  | 



 

   

      

روزگار خوبيست !

 

گفت روزگار خوبيست

جاي نرمي دارم ، قوت گرمي دارم

همه چيز وفق مرادم گشته

هيچگاهي روزگارم مِث امروز نبود

بنزّكي ناقابل ، خانه اي در شهرك

پول اندازه خود در حساب بانكي

هّه هّه هّه گاه گاهي دمكي بر خمزه

هِه هِه هِه بعضي اوقات نوگل تازه رُخي در بستر

حاج خانم هم پي انجام فريضه ، سفر شام و عراق

سفره حضرت ع ب ا س و ر ق ي ه

پول هم شكر خدا هي اُوِرت ميدهمش ؛

گفتمش راست تو گويي ، روزگار خوبيست .

ليك در مملكت ما و شما كودك 14 ساله اي بچه 10 ساله را بعداز ... داخل رود ...  .

زن شوهر داري پي امرار معاش ، در پي مشتري شيك شبيه تو و امثال جنابعالي ،

دختر دانشجو بهر مدرك ، بابت خرج كلاس ، گاهكي صيغه يك همچو تويي ،

مردكي كلت بدست پي يك غارت بانك ...

زن صاحب خانه چشمكي بر پسر سبزه همسايه ما ،

هم به تعداد چنار لب جوي ، در خيابان فرحزادي ما

گُلرخان پري پيكر ؛ در پيِ همچو تويي اِستادند

و لبان سيه م ح ض ر دار سوره صيغه محرم شدن همچو تويي ميخواند ،

در يه دستش ... ، دست ديگر آلبومي پُر ز پري پيكرِ شهرِ تهران .

راست ميگويي تو ، روزگار خوبيست !!!

 

 

   البته متن از قلم استاد نيست . !!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 6:43 بعد از ظهر  توسط ر. رضوان زاده  | 



 

فرمانرواي بي شمشير

( تقديم به دوستي كه ارادت دارم )

داستان سياووش پسر كيكاووس پادشاه ايران

رانده شده از دربار شاهي ، بدليل تهمت زنا با زن شاه يعني زن پدر خود. امتحان پاكي ، ( عبور از آتش ) متهم سوخت گناهكار ست و گر بسلامت از تل آتش گذشت پاكدامن. و سياووش بسلامت گذشت چون پاك بود. پدر ، خوشنامي پسر را به بدنامي زن برتابيد و پسر هجرت كرد به دور دستها . به خارج از سرزمين هاي تحت حكم كيكاووس. به توران ، توران سرزمين افراسياب و افراسياب دشمن كيكاووس . سياووش به توران رفت و افراسياب اينبار سياستمدار شد و دخترش را به سياووش داد. جنگ طلبان توران را وحشت برداشت كه مبادا اين وصلت موجب صلح گردد. چرا كه سياووش پياو آور صلح بود. او مردم را به راستي و درستي ميخواند، او نيك گفتاري را تبليغ ميكرد، نيك كرداري را اشاعه ميداد و نيك پنداري در رفتارش متجلي ميكرد و اينها خوشآيند جنگ طلبان نبود. پس دسيسه ها آغاز شد. صدر اعظم توران كه حضور سياووش را غنيمت ميداشت و خواهان صلح بين دو ملت بود نيز نتوانست در مقابل جنگ طلبان بايستد، پس به سياووش پيغام داد كه فكر جان خود باشد كه هر آينه افراسياب تحت تاثير جنگ طلبان در خواهد آمد، و سياووش باز هجرت كرد تا آنچه را كه 30 سال در ذهن داشت در عمل اجرا كند.


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 9:54 بعد از ظهر  توسط ر. رضوان زاده  | 



 

      غرق نگاه

 

دلم تنگ است - به تو نگاه میکنم .

در آینه به صورتم خیره میشوم - غرق نگاه تو می شوم.

آه آخر این دریای آینه چقدر ژرف و تب دار است. این گرمای آسمان و زمین ازخورشید نگاه توست .

چتر چشمانم را هیچگاه نخواهم بست تا همیشه در سایه اش تو را باز یابم . 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:49 قبل از ظهر  توسط ر. رضوان زاده  | 



وطن را دوست ميدارم

 

وطن را دوست ميدارم بخاطر اينكه سرزمين نياكان من است. پدران من در خاك اين قطعه از زمين آرميده اند .

وطن را دوست ميدارم زيرا هويت من است در مقابل تمام ساكنان كره خاكي . وطن را دوست ميدارم بخاطر

تخت جمشيدش ، مسجد شيخ لطف الله اش ، ‌بيستونش  ...

وطن را دوست ميدارم بخاطر خاطرات كودكي در پشت بام كوچك انتهاي كوچه رضوانش ، وطن را دوست ميدارم بخاطر  تاريخش ،  بخاطر كويرش ،  كوههايش ،  رودهايش ،  خاكش ،  آبش ،  خورشيدش‌ ؛‌  مردمان نجيبش ،

 سفره هاي بازش ، بخاطر مرداني كه جان دادند و جواني . چشم دادند ، خون دادند ، آبرو دادند تا اين خاك بمن برسد و به تو برسد و من و تو با غيرت و البته با آگاهي و علم و انديشه و فراست و سياست به آينده برسانيم به فرزندانمان و نوه هايمان ، بهتر از ديروز – بهتر از گذشته .

هرگاه به ياد داريوش سوم ، كيكاووس ، يزد گرد سوم ، خسرو پرويز ، محمد خوارزمشاه ، سلطان حسين صفوي ، آغا محمد خان ، فتحعليشاه قاجار ، محمد شاه قاجار ، محمد علي شاه قاجار ، نوري ، زاهدي ، اشرف  پهلوي .......... ميافتم ، آتش مي گيرم ، اشك مي ريزم ، قلب درد مي گيرم و به اين خاك و به اين مردم مي گريم و درست عكس قضيه وقتي به ياد 40 سرباز واقعي وطن مي افتم اشك شوق در چشمان

نا اميدم جمع ميشود – احساس غرور ميكنم و به خودم ميبالم كه منهم از سرزميني هستم كه مرداني اينچنين در دامان خودش پرورانده. مردان مرد ، مرداني كه از عمرشان ، لذات زندگي  و از همه چيز گذشتند كه ايران بماند ، ايران بماند تا ايراني در داخله محدوده جغرافيا يي كه متاسفانه هر روز كوچكتر از قبل ميشود ؛ با عزت بماند و بزيد ، بماند تا دخترانش فارغ از زهر چشم نا محرمي در دشتهايش ، در دهاتش ، در

شهر هايش بخرامند و فرزندانش پشت نيمكت شكسته مدرسه اش الفبا آينده را بياموزند و مادرهايش بوقت خواباندن كودكانش از مرداني بگويند كه شرف را ،غيرت را ، وطن پرستي را آموختند

خوشبختانه پيروزي هاي نظامي اين وطن بسيار است و شكستهايش كم . متاسفانه شكست هايش بسيار شكست بوده گاه تا حد نابودي وطن ، نابودي هويت ، نابودي زبان ، نابودي نژاد ، نابودي شرف.

ولي در لحظه اي كه همگان گمان به نيستي اين وطن داشتند، خداوند ايران يك نفر را مامور نجات وطن ميكند تا دوباره و چند باره اين تن زخمي و پاره پاره وطن برخيزد و باز سرود استقلال را سر دهد . تاريخ گواه است كه اين بر حسب اتفاق نيست . مردان مامور تاريخ وطن اتفاقي نيست، مطمئن هستم كه ماموريت الهي ست و خداوند بزرگ هرگز نميگذارد ايران محو گردد. هرگز . تا در اين خاك سربازاني همچون اينان هستند كه با جانشان و دلاوريها شان و با افكارشان و با قلمشان و با شمشيرشان و با خرد شان حافظ اين سرزمين اهورايي هستند . خداوندا در خيل دشمنان و اجانب فقط ترا داريم . تو اين خاك مقدس و خوش بو را محافظت بفرما و وطن پرستان را ياري نما و دشمنان اين وطن و وطن فروشان بي وطن را نابود فرما.

و البته كه اينان ستارگان درخشان آسمان ايران زمين هستند . اين سربازان :

1-     رستم : گر چه فردوسي او را رستم داستان كرد ولي او رستم بود در مقابل بيگانگان آسياي ميانه و البته خائنان ميانه . رستم قهرمان قصه هاي شبانه پيران و مادران و ما

2-     آرش : آنكه جان در چله كمان نهاد تا خاك وطن آنسوتر شود و جانش در مقابل خاكش بيمقدار بود .

۳-    سياوش : كه خونش نشانه گل پر سياوشان گشت كه نشاني مظلوميت اين قوم گرديد و هم اينك مردمان جنوبمان برايش سياه مي پوشند و نوحه مي سرايند.

۴-     كوروش : كه هويت وطن شد و ايران شد و كشور شد و مرام شد و اصالت شد و حقوق بشر شد.

۵- داريوش: كه مامور يزدان شد در لحظه سقوط وطن .

۶-     كاوه : آهنگري كه پيشبندش بيرق كاوياني گرديد تا بيگانه گريزد و وطن به صاحبش وا گذارد.

كا وه ، كا وه

۷-    آريوبرزن : در تنگه مرودشت با 300 سرباز ،300 سرباز راه بر قشون اسكندر پليد بست و از جان ديوار ساختند و تا آخرين قطره خونشان از شرف ، مليت ، وطنشان دفاع كردند.

۸-    نستور : نوجوان كه در ميدان رزم با بيگانه از شمشير شاه حمايت كرد و چون مردان رزم آور پوزه بيگانه ماليد.

۹-     رستم فرخزاد : آخرين سردار پيش از اسلام ، گرچه شكست و باخت لكن غيرتش نپذيرفت كه بدست بيگانه بيافتد. دجله گواه است..!  

۱۰-     بهرام چوبينه : او بين وطن و شاه ؛ وطن و مقام ؛ وطن را گزيد و در مقابل قشون روم تحت فرمان خسرو پرويز ايستاد و پيروز شد. از نظر او وطن يعني همه چيز.

 

 

 

                               (( نام نيك ديگر ستارگان در ديدار ديگر ))

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 4:58 بعد از ظهر  توسط ر. رضوان زاده  | 



 

  

  (  فردا  )

 

كرم از زير خاك باغچه حياط قديمي سر بيرون آورد و به گل سرخ سلام كرد .

گل سرخ رو بر گرداند و جواب نگفت.

كرم گفت : از چه جواب سلام مرا ندهي؟

گل سرخ گفت : آخر تو كجا هم شان من باشي كه با تو سخن گويم ؟! من گل نازك بدنم ،‌سرخ روي و خوش بوي. عشاق مرا ميخواهند و زيبا رويان به من تمثيل گويند.

من بر سينه سپيد زيبا رويان نشينم و بر زلفان مشكين ماهرويان جاي گيرم ولي تو ...

كرم گفت :‌ ولي من چه؟! دانم كه گويي بد بو و بد شكلم ، مرا به زير پا نهند ولي اي صنم هيچكدام از اينها كه گفتي دليل نباشد كه جواب ادب مرا ندهي! سال پيش خواهرت هم همينها كه تو گفتي گفت.

 

ناگه صداي پولديزر آمد . حياط بايد كه كوبيد و نو كرد ، باغچه را بر چيدن تا آپارتمان ساخته شود.

و گل سرخ از انتهاي ساقه زير چنگ پولديزر له شد و گل سرخ با خاك يكي .

كرم در آخرين لحظات گل سرخ به بالينش شد و گفت : من حرف تو به دل نگيرم باشد كه اندكي از ريشه ترا به دندان گيرم و در باغچه همسايه برم ، شايد ... شايد سال ديگر با خواهرت همين سخنان بشنوم.!!!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 8:8 بعد از ظهر  توسط ر. رضوان زاده  | 



 

حرفهايت را مگو جز به آينه

كه صداقت آينه باور نكردنيست

در كجا ي نا كجا آباد در پي همرازي

نتواني يافت

آينه را قدر دان

كه معنا ميكند يكي بودن را

و شعر ساده هم ولايتي ها را بدرستي از بر است

كه چه ساده ميخواند ترا در شعر

و تاول عمق زخم را در گوش تو نجوا ميكند

او صادقترين رفيق است

اي زخمي .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 9:2 بعد از ظهر  توسط ر. رضوان زاده  | 



((قسمت اول))

بعد از خلقت ميمون،خداوند خيلي خنده اش گرفت و چشمهايش را ريز كردو با پشت دست به ميمون گفت:برو.برو

و ميمون داخل جنگلهاي انبوه استوايي شد و از اين درخت به آن درخت پريد؛ و خدا به همه جانوراني كه پيش از اين خلق كرده بود ، نگاه ميكرد .  و خدا بفكر فرو رفت و گفت: چرا اينها نمي فهمند ؟ يك جاي كار لنگ است ، يك جاي كار واقعا لنگ است . و بعد در آسمانها فرياد زد :  خالق شما كيست ؟

فرشتگان همه ايستادند. ولي جانوران مشغول بودند و ميمون از اين درخت به آن درخت مي پريد .

چند روز بعد خداوند عالم انسان را آفريد و او را در خواب روي خاك گذاشت ؛ و انسان از خواب برخاست . دستهايش را به دو طرف شانه هايش دراز كرد و خميازه بلندي كشيد و به اطرافش نگاه كرد و بعد به آسمان نگريست وبعد به زمين زير پايش نگاه كرد و بعد دستش نگاه كرد و به پاهايش و بعد دستش را به موهايش كشيد و بعد به گوشهايش و بعد دستانش را جلوي چشمانش گذاشت ولي زود برداشت. بعد بلند شد و به كنار دريا رفت، به دريا نگاه كرد و بعد روي ماسه ها در ساحل نشست و با ماسه ها خودش را ساخت. مجسمه خودش را به اندازه كف دستش ساخت و بعد او را برداشت و جلوي چشمانش گرفت وبعد خنديد .

خداوند به اعمال انسان نگاه ميكرد و از اينكه او هم چيزي ساخته بود ناراحت شد؛    

و خداوند گفت: كجاي كار لنگ است و بعد فرياد كشيد،‌فرشتگان ايستادند ، جانوران همينطور به حركات خودشان ادامه دادند و انسان سرش را بالا گرفت و به آسمان نگاه كرد و گفت :  (( كي هستي ؟ )) و بعد فرياد كشيد: (( كي هستي ؟ ))

آنگاه خداوند فرمود : خالق تو . من خالق تو هستم وتو مخلوق دست مني.

انسان گفت : چرا مرا خلق كردي ؟        و خداوند فرمود : چون آن ديگران نمي فهمند .

انسان گفت : يعني من مي فهمم ؟         و خداوند فرمود : اميدوارم .

انسان گفت : چه را بايد بفهمم؟ چه چيزي را بايد بفهمم ؟    و خداوند فرمود : مرا ، مرا بايد بفهمي .

انسان گفت : ترا بفهمم كه چه شود ؟       - :  تا مرا بشناسي .

و انسان گفت : چطور ؟                           - :  از خودت . از خودت مرا بفهم .

انسان گفت :  چه كار كنم ، من بايد چه كار كنم ؟

خداوند فرمود : تو بايد در مقابل من به زانو در آيي؛ نه به سجده بيفتي و پيشانيت را بر خاك گذاري .

 


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 1:42 بعد از ظهر  توسط ر. رضوان زاده  | 



 

 

وقتي ميخواست وارد شود بطرف درب رفت وچند بار محكم بوسيد و پيشانيش را روي درب گذاشت ،اين حركت را چند بار تكراركرد و بعد بسمت حياط بزرگ براه افتاد.چند قدم كه رفت ايستاد دست راستش را روي سينه گذاشت و شروع كرد چيزهايي را گفتن؛ همانطور دست    به سينه و باز سرش را خم كرد و براه افتاد،به كفش كن رسيد ،كفش هايش را سپرد و داخل شد.  بوي گلاب همه جا را برداشته بود. چند نفر ضريح را زيارت مي كردند، او هم دستهايش را به ميله ها گره زد و لبهايش را به فلزات چسباندو چشمهايش را بست ؛ و آهسته حركت كرد. از كفش كني كفش هايش را گرفت و پوشيد. در گوشه حياط صحن نشست؛ پاكت سيگارش را از جيبش خارج كرد و يكي را لاي لبهايش گذاشت و كبريت را چكاند و به رفت و آمد زوار خيره شد.

پير مرد چاقي كه كلاه نخي مشكي سرش بود با ته ريش سفيد و تسبيح بلندي بدستش،در مقابلش ظاهر شد. بلند شد، سلامي كرد. پيرمرد دستش را گرفت از در صحن خارج شدند. مرد برگشت تعظيمي كرد و بهمراه پيرمرد حركت كرد.

از بازار كنار صحن گذشتند به خيابان رسيدند، مرد كتش را در آورد و روي دستش انداخت. به كوچه اي وارد شدند. كوچه اي دراز و باريك ؛ در آخرهاي كوچه مرد چاق ايستاد. او هم ايستاد. مرد چاق كليد انداخت و در را باز كرد و داخل شد. مرد هم وارد شد. حياط نسبتا بزرگي با آجر فرش شده بود.ساختماني با گچ سفيد روبروي درب ورودي كه چند پله بالاتر از حياط بود و چند اتاق ديده ميشد. هر دو بطرف پله ها رفتند، مرد روي بالكن ايستاد- مرد چاق داخل يكي از اتاقها شد . مرد به درخت خرمالويي كه كنار مستراح گوشه حياط بود نگاه ميكرد و چند پرنده كه روي شاخه ها بازي ميكردند. مرد پاكت سيگار را از جيب كتش بيرون آورد و يكي را گوشه لبش گذاشت و كبريت را چكاند.

مرد چاق از پشت - دست روي شانه مرد گذاشت، مرد بطرف او چرخيد، پيرمرد چاق با سر يكي از اتاقها را نشان داد. مرد حركت كرد، پرده را كناري زد و داخل شد. زن جواني روي تخت نشسته بود، با موهاي مشكي وبلند وصورتي لاغر و چشماني گود افتاده وسياه، زن نگاهي به مرد انداخت. مرد سلام كرد و يكربع بعد مرد روي بالكن چند اسكناس را داخل دست پيرمرد چاق تپاند. از زير درخت خرمالو گذشت به مستراح رفت...

حالا خود را روي صندلي اتوبوس ولو كرده بود و از شيشه كنار دستش كوير را نگاه ميكرد، سيگارش را در جا سيگاري مقابلش له كرد و چشمهايش را بست...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 6:36 بعد از ظهر  توسط ر. رضوان زاده  | 



دست افشان و پايكوبان ميروي

موجي از رنگهاي شور و شاد مثل نسيم در پي ات

اسب آذين بسته اي را فاتحت ميراند و

دف بدست بانوي بيكاري ترا مي پايدت امشب.


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 4:44 بعد از ظهر  توسط ر. رضوان زاده  | 



 به جرم خوردن سیب ، محکومیت حبس ابد گریبان آدم را گرفت و 

 از بهشت عدن به حضیض زمین هبوط كرد.

 در فتنه مشترک خدا،شیطان و زن، آدم محکوم به زندان زمین گشت.

 فیلسوف گفت، راز سیب را خدا میدانست،چرا آدم فضولی کرد ؟

 عارف گفت، سیب درخت معرفت بود.

 شاعر گفت، پدرم روضه رضوان به دو گندوم بفروخت.

 و من میگویم، در توطئه زن، شیطان و خدا سر آدم بی کلاه ماند.

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 8:57 بعد از ظهر  توسط ر. رضوان زاده  | 




.