تبليغاتX
مهرماه



 

   

      

روزگار خوبيست !

 

گفت روزگار خوبيست

جاي نرمي دارم ، قوت گرمي دارم

همه چيز وفق مرادم گشته

هيچگاهي روزگارم مِث امروز نبود

بنزّكي ناقابل ، خانه اي در شهرك

پول اندازه خود در حساب بانكي

هّه هّه هّه گاه گاهي دمكي بر خمزه

هِه هِه هِه بعضي اوقات نوگل تازه رُخي در بستر

حاج خانم هم پي انجام فريضه ، سفر شام و عراق

سفره حضرت ع ب ا س و ر ق ي ه

پول هم شكر خدا هي اُوِرت ميدهمش ؛

گفتمش راست تو گويي ، روزگار خوبيست .

ليك در مملكت ما و شما كودك 14 ساله اي بچه 10 ساله را بعداز ... داخل رود ...  .

زن شوهر داري پي امرار معاش ، در پي مشتري شيك شبيه تو و امثال جنابعالي ،

دختر دانشجو بهر مدرك ، بابت خرج كلاس ، گاهكي صيغه يك همچو تويي ،

مردكي كلت بدست پي يك غارت بانك ...

زن صاحب خانه چشمكي بر پسر سبزه همسايه ما ،

هم به تعداد چنار لب جوي ، در خيابان فرحزادي ما

گُلرخان پري پيكر ؛ در پيِ همچو تويي اِستادند

و لبان سيه م ح ض ر دار سوره صيغه محرم شدن همچو تويي ميخواند ،

در يه دستش ... ، دست ديگر آلبومي پُر ز پري پيكرِ شهرِ تهران .

راست ميگويي تو ، روزگار خوبيست !!!

 

 

   البته متن از قلم استاد نيست . !!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 6:43 بعد از ظهر  توسط ر. رضوان زاده  | 



 

فرمانرواي بي شمشير

( تقديم به دوستي كه ارادت دارم )

داستان سياووش پسر كيكاووس پادشاه ايران

رانده شده از دربار شاهي ، بدليل تهمت زنا با زن شاه يعني زن پدر خود. امتحان پاكي ، ( عبور از آتش ) متهم سوخت گناهكار ست و گر بسلامت از تل آتش گذشت پاكدامن. و سياووش بسلامت گذشت چون پاك بود. پدر ، خوشنامي پسر را به بدنامي زن برتابيد و پسر هجرت كرد به دور دستها . به خارج از سرزمين هاي تحت حكم كيكاووس. به توران ، توران سرزمين افراسياب و افراسياب دشمن كيكاووس . سياووش به توران رفت و افراسياب اينبار سياستمدار شد و دخترش را به سياووش داد. جنگ طلبان توران را وحشت برداشت كه مبادا اين وصلت موجب صلح گردد. چرا كه سياووش پياو آور صلح بود. او مردم را به راستي و درستي ميخواند، او نيك گفتاري را تبليغ ميكرد، نيك كرداري را اشاعه ميداد و نيك پنداري در رفتارش متجلي ميكرد و اينها خوشآيند جنگ طلبان نبود. پس دسيسه ها آغاز شد. صدر اعظم توران كه حضور سياووش را غنيمت ميداشت و خواهان صلح بين دو ملت بود نيز نتوانست در مقابل جنگ طلبان بايستد، پس به سياووش پيغام داد كه فكر جان خود باشد كه هر آينه افراسياب تحت تاثير جنگ طلبان در خواهد آمد، و سياووش باز هجرت كرد تا آنچه را كه 30 سال در ذهن داشت در عمل اجرا كند.


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 9:54 بعد از ظهر  توسط ر. رضوان زاده  | 



 

      غرق نگاه

 

دلم تنگ است - به تو نگاه میکنم .

در آینه به صورتم خیره میشوم - غرق نگاه تو می شوم.

آه آخر این دریای آینه چقدر ژرف و تب دار است. این گرمای آسمان و زمین ازخورشید نگاه توست .

چتر چشمانم را هیچگاه نخواهم بست تا همیشه در سایه اش تو را باز یابم . 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:49 قبل از ظهر  توسط ر. رضوان زاده  | 



وطن را دوست ميدارم

 

وطن را دوست ميدارم بخاطر اينكه سرزمين نياكان من است. پدران من در خاك اين قطعه از زمين آرميده اند .

وطن را دوست ميدارم زيرا هويت من است در مقابل تمام ساكنان كره خاكي . وطن را دوست ميدارم بخاطر

تخت جمشيدش ، مسجد شيخ لطف الله اش ، ‌بيستونش  ...

وطن را دوست ميدارم بخاطر خاطرات كودكي در پشت بام كوچك انتهاي كوچه رضوانش ، وطن را دوست ميدارم بخاطر  تاريخش ،  بخاطر كويرش ،  كوههايش ،  رودهايش ،  خاكش ،  آبش ،  خورشيدش‌ ؛‌  مردمان نجيبش ،

 سفره هاي بازش ، بخاطر مرداني كه جان دادند و جواني . چشم دادند ، خون دادند ، آبرو دادند تا اين خاك بمن برسد و به تو برسد و من و تو با غيرت و البته با آگاهي و علم و انديشه و فراست و سياست به آينده برسانيم به فرزندانمان و نوه هايمان ، بهتر از ديروز – بهتر از گذشته .

هرگاه به ياد داريوش سوم ، كيكاووس ، يزد گرد سوم ، خسرو پرويز ، محمد خوارزمشاه ، سلطان حسين صفوي ، آغا محمد خان ، فتحعليشاه قاجار ، محمد شاه قاجار ، محمد علي شاه قاجار ، نوري ، زاهدي ، اشرف  پهلوي .......... ميافتم ، آتش مي گيرم ، اشك مي ريزم ، قلب درد مي گيرم و به اين خاك و به اين مردم مي گريم و درست عكس قضيه وقتي به ياد 40 سرباز واقعي وطن مي افتم اشك شوق در چشمان

نا اميدم جمع ميشود – احساس غرور ميكنم و به خودم ميبالم كه منهم از سرزميني هستم كه مرداني اينچنين در دامان خودش پرورانده. مردان مرد ، مرداني كه از عمرشان ، لذات زندگي  و از همه چيز گذشتند كه ايران بماند ، ايران بماند تا ايراني در داخله محدوده جغرافيا يي كه متاسفانه هر روز كوچكتر از قبل ميشود ؛ با عزت بماند و بزيد ، بماند تا دخترانش فارغ از زهر چشم نا محرمي در دشتهايش ، در دهاتش ، در

شهر هايش بخرامند و فرزندانش پشت نيمكت شكسته مدرسه اش الفبا آينده را بياموزند و مادرهايش بوقت خواباندن كودكانش از مرداني بگويند كه شرف را ،غيرت را ، وطن پرستي را آموختند

خوشبختانه پيروزي هاي نظامي اين وطن بسيار است و شكستهايش كم . متاسفانه شكست هايش بسيار شكست بوده گاه تا حد نابودي وطن ، نابودي هويت ، نابودي زبان ، نابودي نژاد ، نابودي شرف.

ولي در لحظه اي كه همگان گمان به نيستي اين وطن داشتند، خداوند ايران يك نفر را مامور نجات وطن ميكند تا دوباره و چند باره اين تن زخمي و پاره پاره وطن برخيزد و باز سرود استقلال را سر دهد . تاريخ گواه است كه اين بر حسب اتفاق نيست . مردان مامور تاريخ وطن اتفاقي نيست، مطمئن هستم كه ماموريت الهي ست و خداوند بزرگ هرگز نميگذارد ايران محو گردد. هرگز . تا در اين خاك سربازاني همچون اينان هستند كه با جانشان و دلاوريها شان و با افكارشان و با قلمشان و با شمشيرشان و با خرد شان حافظ اين سرزمين اهورايي هستند . خداوندا در خيل دشمنان و اجانب فقط ترا داريم . تو اين خاك مقدس و خوش بو را محافظت بفرما و وطن پرستان را ياري نما و دشمنان اين وطن و وطن فروشان بي وطن را نابود فرما.

و البته كه اينان ستارگان درخشان آسمان ايران زمين هستند . اين سربازان :

1-     رستم : گر چه فردوسي او را رستم داستان كرد ولي او رستم بود در مقابل بيگانگان آسياي ميانه و البته خائنان ميانه . رستم قهرمان قصه هاي شبانه پيران و مادران و ما

2-     آرش : آنكه جان در چله كمان نهاد تا خاك وطن آنسوتر شود و جانش در مقابل خاكش بيمقدار بود .

۳-    سياوش : كه خونش نشانه گل پر سياوشان گشت كه نشاني مظلوميت اين قوم گرديد و هم اينك مردمان جنوبمان برايش سياه مي پوشند و نوحه مي سرايند.

۴-     كوروش : كه هويت وطن شد و ايران شد و كشور شد و مرام شد و اصالت شد و حقوق بشر شد.

۵- داريوش: كه مامور يزدان شد در لحظه سقوط وطن .

۶-     كاوه : آهنگري كه پيشبندش بيرق كاوياني گرديد تا بيگانه گريزد و وطن به صاحبش وا گذارد.

كا وه ، كا وه

۷-    آريوبرزن : در تنگه مرودشت با 300 سرباز ،300 سرباز راه بر قشون اسكندر پليد بست و از جان ديوار ساختند و تا آخرين قطره خونشان از شرف ، مليت ، وطنشان دفاع كردند.

۸-    نستور : نوجوان كه در ميدان رزم با بيگانه از شمشير شاه حمايت كرد و چون مردان رزم آور پوزه بيگانه ماليد.

۹-     رستم فرخزاد : آخرين سردار پيش از اسلام ، گرچه شكست و باخت لكن غيرتش نپذيرفت كه بدست بيگانه بيافتد. دجله گواه است..!  

۱۰-     بهرام چوبينه : او بين وطن و شاه ؛ وطن و مقام ؛ وطن را گزيد و در مقابل قشون روم تحت فرمان خسرو پرويز ايستاد و پيروز شد. از نظر او وطن يعني همه چيز.

 

 

 

                               (( نام نيك ديگر ستارگان در ديدار ديگر ))

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 4:58 بعد از ظهر  توسط ر. رضوان زاده  | 




.