( فردا )
كرم از زير خاك باغچه حياط قديمي سر بيرون آورد و به گل سرخ سلام كرد .
گل سرخ رو بر گرداند و جواب نگفت.
كرم گفت : از چه جواب سلام مرا ندهي؟
گل سرخ گفت : آخر تو كجا هم شان من باشي كه با تو سخن گويم ؟! من گل نازك بدنم ،سرخ روي و خوش بوي. عشاق مرا ميخواهند و زيبا رويان به من تمثيل گويند.
من بر سينه سپيد زيبا رويان نشينم و بر زلفان مشكين ماهرويان جاي گيرم ولي تو ...
كرم گفت : ولي من چه؟! دانم كه گويي بد بو و بد شكلم ، مرا به زير پا نهند ولي اي صنم هيچكدام از اينها كه گفتي دليل نباشد كه جواب ادب مرا ندهي! سال پيش خواهرت هم همينها كه تو گفتي گفت.
ناگه صداي پولديزر آمد . حياط بايد كه كوبيد و نو كرد ، باغچه را بر چيدن تا آپارتمان ساخته شود.
و گل سرخ از انتهاي ساقه زير چنگ پولديزر له شد و گل سرخ با خاك يكي .
كرم در آخرين لحظات گل سرخ به بالينش شد و گفت : من حرف تو به دل نگيرم باشد كه اندكي از ريشه ترا به دندان گيرم و در باغچه همسايه برم ، شايد ... شايد سال ديگر با خواهرت همين سخنان بشنوم.!!!
حرفهايت را مگو جز به آينه
كه صداقت آينه باور نكردنيست
در كجا ي نا كجا آباد در پي همرازي
نتواني يافت
آينه را قدر دان
كه معنا ميكند يكي بودن را
و شعر ساده هم ولايتي ها را بدرستي از بر است
كه چه ساده ميخواند ترا در شعر
و تاول عمق زخم را در گوش تو نجوا ميكند
او صادقترين رفيق است
اي زخمي .
((قسمت اول))

بعد از خلقت ميمون،خداوند خيلي خنده اش گرفت و چشمهايش را ريز كردو با پشت دست به ميمون گفت:برو.برو
و ميمون داخل جنگلهاي انبوه استوايي شد و از اين درخت به آن درخت پريد؛ و خدا به همه جانوراني كه پيش از اين خلق كرده بود ، نگاه ميكرد . و خدا بفكر فرو رفت و گفت: چرا اينها نمي فهمند ؟ يك جاي كار لنگ است ، يك جاي كار واقعا لنگ است . و بعد در آسمانها فرياد زد : خالق شما كيست ؟
فرشتگان همه ايستادند. ولي جانوران مشغول بودند و ميمون از اين درخت به آن درخت مي پريد .
چند روز بعد خداوند عالم انسان را آفريد و او را در خواب روي خاك گذاشت ؛ و انسان از خواب برخاست . دستهايش را به دو طرف شانه هايش دراز كرد و خميازه بلندي كشيد و به اطرافش نگاه كرد و بعد به آسمان نگريست وبعد به زمين زير پايش نگاه كرد و بعد دستش نگاه كرد و به پاهايش و بعد دستش را به موهايش كشيد و بعد به گوشهايش و بعد دستانش را جلوي چشمانش گذاشت ولي زود برداشت. بعد بلند شد و به كنار دريا رفت، به دريا نگاه كرد و بعد روي ماسه ها در ساحل نشست و با ماسه ها خودش را ساخت. مجسمه خودش را به اندازه كف دستش ساخت و بعد او را برداشت و جلوي چشمانش گرفت وبعد خنديد .
خداوند به اعمال انسان نگاه ميكرد و از اينكه او هم چيزي ساخته بود ناراحت شد؛
و خداوند گفت: كجاي كار لنگ است و بعد فرياد كشيد،فرشتگان ايستادند ، جانوران همينطور به حركات خودشان ادامه دادند و انسان سرش را بالا گرفت و به آسمان نگاه كرد و گفت : (( كي هستي ؟ )) و بعد فرياد كشيد: (( كي هستي ؟ ))
آنگاه خداوند فرمود : خالق تو . من خالق تو هستم وتو مخلوق دست مني.
انسان گفت : چرا مرا خلق كردي ؟ و خداوند فرمود : چون آن ديگران نمي فهمند .
انسان گفت : يعني من مي فهمم ؟ و خداوند فرمود : اميدوارم .
انسان گفت : چه را بايد بفهمم؟ چه چيزي را بايد بفهمم ؟ و خداوند فرمود : مرا ، مرا بايد بفهمي .
انسان گفت : ترا بفهمم كه چه شود ؟ - : تا مرا بشناسي .
و انسان گفت : چطور ؟ - : از خودت . از خودت مرا بفهم .
انسان گفت : چه كار كنم ، من بايد چه كار كنم ؟
خداوند فرمود : تو بايد در مقابل من به زانو در آيي؛ نه به سجده بيفتي و پيشانيت را بر خاك گذاري .
ادامه مطلب...
وقتي ميخواست وارد شود بطرف درب رفت وچند بار محكم بوسيد و پيشانيش را روي درب گذاشت ،اين حركت را چند بار تكراركرد و بعد بسمت حياط بزرگ براه افتاد.چند قدم كه رفت ايستاد دست راستش را روي سينه گذاشت و شروع كرد چيزهايي را گفتن؛ همانطور دست به سينه و باز سرش را خم كرد و براه افتاد،به كفش كن رسيد ،كفش هايش را سپرد و داخل شد. بوي گلاب همه جا را برداشته بود. چند نفر ضريح را زيارت مي كردند، او هم دستهايش را به ميله ها گره زد و لبهايش را به فلزات چسباندو چشمهايش را بست ؛ و آهسته حركت كرد. از كفش كني كفش هايش را گرفت و پوشيد. در گوشه حياط صحن نشست؛ پاكت سيگارش را از جيبش خارج كرد و يكي را لاي لبهايش گذاشت و كبريت را چكاند و به رفت و آمد زوار خيره شد.
پير مرد چاقي كه كلاه نخي مشكي سرش بود با ته ريش سفيد و تسبيح بلندي بدستش،در مقابلش ظاهر شد. بلند شد، سلامي كرد. پيرمرد دستش را گرفت از در صحن خارج شدند. مرد برگشت تعظيمي كرد و بهمراه پيرمرد حركت كرد.
از بازار كنار صحن گذشتند به خيابان رسيدند، مرد كتش را در آورد و روي دستش انداخت. به كوچه اي وارد شدند. كوچه اي دراز و باريك ؛ در آخرهاي كوچه مرد چاق ايستاد. او هم ايستاد. مرد چاق كليد انداخت و در را باز كرد و داخل شد. مرد هم وارد شد. حياط نسبتا بزرگي با آجر فرش شده بود.ساختماني با گچ سفيد روبروي درب ورودي كه چند پله بالاتر از حياط بود و چند اتاق ديده ميشد. هر دو بطرف پله ها رفتند، مرد روي بالكن ايستاد- مرد چاق داخل يكي از اتاقها شد . مرد به درخت خرمالويي كه كنار مستراح گوشه حياط بود نگاه ميكرد و چند پرنده كه روي شاخه ها بازي ميكردند. مرد پاكت سيگار را از جيب كتش بيرون آورد و يكي را گوشه لبش گذاشت و كبريت را چكاند.
مرد چاق از پشت - دست روي شانه مرد گذاشت، مرد بطرف او چرخيد، پيرمرد چاق با سر يكي از اتاقها را نشان داد. مرد حركت كرد، پرده را كناري زد و داخل شد. زن جواني روي تخت نشسته بود، با موهاي مشكي وبلند وصورتي لاغر و چشماني گود افتاده وسياه، زن نگاهي به مرد انداخت. مرد سلام كرد و يكربع بعد مرد روي بالكن چند اسكناس را داخل دست پيرمرد چاق تپاند. از زير درخت خرمالو گذشت به مستراح رفت...
حالا خود را روي صندلي اتوبوس ولو كرده بود و از شيشه كنار دستش كوير را نگاه ميكرد، سيگارش را در جا سيگاري مقابلش له كرد و چشمهايش را بست...
دست افشان و پايكوبان ميروي
موجي از رنگهاي شور و شاد مثل نسيم در پي ات
اسب آذين بسته اي را فاتحت ميراند و
دف بدست بانوي بيكاري ترا مي پايدت امشب.
ادامه مطلب...
به جرم خوردن سیب ، محکومیت حبس ابد گریبان آدم را گرفت و
از بهشت عدن به حضیض زمین هبوط كرد.
در فتنه مشترک خدا،شیطان و زن، آدم محکوم به زندان زمین گشت.
فیلسوف گفت، راز سیب را خدا میدانست،چرا آدم فضولی کرد ؟
عارف گفت، سیب درخت معرفت بود.
شاعر گفت، پدرم روضه رضوان به دو گندوم بفروخت.
و من میگویم، در توطئه زن، شیطان و خدا سر آدم بی کلاه ماند.
